Quantcast
Channel: مکشوف
Viewing all articles
Browse latest Browse all 10

جهان و هرچه در او هست سهل و مختصر است*

$
0
0
پیش درآمد: شاید شما هم اگر 5 ماه سال منظره‌ای را که من هر روز جلوی چشم‌هایم می‌بینم، می‌دیدید دنیا و مافی‌هایش را کلا فراموش می‌کردید و از صبح جلوی پنجره‌ی قدی می‌نشستید لیوان چای به دست و نهایتا اگر کتابی چیزی دور و برتان بود چند خطی می‌خواندید. واقعیت این است که منظره‌ی پشت پنجره و این درخت افرا من را هر روز پاگیرتر و دل‌بسته‌تر می‌کند به این خانه. اگر آیه نبود لابد تا خود شب از سر میز صبحانه بلند نمی‌شدم که مبادا یک لحظه از این درخت را از دست بدهم. درخت است دیگر. چیز عجیبی که نیست. من درگیرش شده‌ام. بماند. 

این تابستان یک واحد درسی آن‌لاین برداشته بودم که رو به اتمام است. «مدیریت پروژه» تجربه‌ی جدید و فضای متفاوتی داشت در برابر کارهایی که کرده‌ام و درس‌هایی که مدام خوانده‌ام این سال‌ها. البته اصلا نیت تغییر فاز ندارم. یعنی اگر یک درصد فکر کنید که من آدم منجمنت و بیزینس و مارکتینگ و این‌ها باشم؛ اصلا. منتهی یک وجهی دارد این درس که به شما یک سری ابزار علمی مدیریتی ارائه می‌کند که بتوانید به وسیله‌ی آن‌ها پروژه‌های بزرگ تحقیقاتی را عملی کنید با کم‌ترین ریسک ممکن. این فکر هم از آن‌جایی به سرم زد که داشتم کارهای آماری تحقیقاتی‌ای که در ایران می‌شود را می‌خواندم دیدم ظاهرا چیزی در حد و حدود پروژه‌های کلانی که این‌‌طرف دینا کار می‌شود، اصلا وجود ندارد. شاید علمش باشد ولی عملی نمی‌شود. خلاصه همان بحث قدیمی لنگ بودن مدیریت و این‌حرف‌ها. این درس از آن چیزهایی بود که باید ازش سر در می‌آوردم. به هرحال هفته‌ی سوم یا چهارم کلاس به این نتیجه رسیدم که اوه اوه، من اصلا آدم معادلات بیزینسی نیستم؛ فضای شرکت‌های بزرگ سرمایه‌داری. ولی از آن‌جایی که کاری را که شروع می‌کنم باید تا تهش بروم، ادامه دادم ولی با خودم عهد کردم حرص نخورم. خوش‌حالانه بگذرانمش. خیلی هم نمی‌توانستم رویش وقت بگذارم. چون مگر کل تابستان ما چند روز است که آدم این‌طور بگذراندش؟

ولی بامزه‌گی قصه این است که من کلا فرصت خواندن دو کتاب بسیار قطور مربوطه را ندارم فقط نوت‌های استاد را می‌خوانم - آن‌هم نصف و نیمه. هر هفته هم باید در یک‌سری مباحثات شرکت کنیم و با باقی دانش‌جوها درباره‌ی سوال‌های مطرح شده حرف بزنیم و بنویسیم و این‌ها. چهارتا هم مشق پروژه‌ای داشتیم که سه‌تایش را تحویل داده‌ایم. در زمان تحویل پروژه‌ها، حال من این‌طور بوده که مثلا یک‌شنبه‌ ساعت 12 شب ددلاین است و من تازه جمعه می‌روم صورت مسئله را می‌خوانم و شنبه به این فکر می‌کنم که آیا صورت سوال به زبان چینی نوشته شده یا چی که من نمی‌فهممش و کلا بی‌خیالش می‌شوم. بعد یک‌هو حدود ساعت 6 عصر یک‌شنبه تصمیم می‌گیرم که بفهمم مسئله را و پروژه را تحویل بدهم. آیه را می‌سپارم به وحید، عینکم را می‌زنم و می‌نشینم پشت لپ‌تاپ، 6 ساعت بی‌وقفه کشف و شهود می‌کنم در واژه‌ها و معادلات و مثال‌ها و توضیح‌ها. معمولا ساعت 11:59 پروژه را آپلود می‌کنم و به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و لبخند می‌زنم به هوش خودم. طرح مشق‌ها معمولا طوری‌است که اگر بخواهی چیزی بنویسید حتی در سطح بسیار مبتدیش، باید مطلب را فهمیده باشی. همه‌ی منابع دنیا هم که زیر دستت باشد، تقلب و کم‌کاری بی‌معنی‌است. یا چیزی را یاد می‌گیری و آن واحد را پاس می‌کنی یا پاس نمی‌کنی چون چیزی بارت نیست. حالت متوسط و میانه معنی ندارد. یعنی یک‌طور شیرفهم شده‌ای باید باشی وقتی کلاس‌ها تمام می‌شود حتی اگر فقط خواسته باشی نمره‌هایی متوسط در مشق‌های پروژه‌ای بگیری.

همین هفته‌ی پیش پروژه‌ای را انجام دادم که عملا محتوایش از پیش آماده بود. من فقط باید فرمت کار را به سبک مشق در می‌آوردم و جدول‌ها و دیاگرام‌ها را می‌کشیدم. 6 ساعت تمام مفید کار کردم و ساعت 12 به طرز شگفت‌آوری فهمیدم که کل چیزهایی که باید یاد می‌گرفتم در این درس را فهمیده‌ام با انجام این پروژه. عذاب‌وجدان درس نخواندنم را آرام کرد. بامزه‌ترش این‌که بعد از این‌که نمره‌اش آمد فهمیدم که پروژه‌ی اصلی این کلاس، همین مشق بوده و من نگرانی خاصی برای تمام کردن ایده‌آلانه‌اش نداشتم یعنی حتی حال نداشتم دیاگرام‌ها را توضیح مفصل بدهم. حس موفقیت آن‌جاست که خنده‌ام می‌گیرد به جای حرص خوردن. انگار کل نگاه من به درس خواندن عوض شده. نه این‌که جدی نگیرمش، دنیا را طور دیگری می‌بینم. 

*ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار


Viewing all articles
Browse latest Browse all 10

Trending Articles