Quantcast
Channel: مکشوف
Viewing all articles
Browse latest Browse all 10

چاى‌هاى سبز... سبزهاى دور... دورهاى سخت ...

$
0
0
فصلی نامشخص از داستانی نامفهوم
 
سیزده سال بعد
گفته بود «دوری! خیلی دور. و به خاطر همین هر کاری برات راحته. نه دور جغرافیایی؛ از همه چی دور». اين سخت‌ترين فحشى بود كه در زندگيش شنيده بود. ولى آن‌وقت كه گفته بود، او نفهميده بود از كجاى حرف‌هايش ناراحت شده‌؛ فكر كرده بود لابد از كل قصه ناراحت است. ولى اينطور نبود. اين را وقتى فهميد كه می‌خواست سر خودش را با چهار تا مهره و سیم و بست فلزی گرم کند. راه که افتاد سمت فروشگاه و آقاى بنفش «دورهاى سخت» را خواند، همان‌جا دوزاریش افتاد که از کجا سوخته. دوزاری که نه، اشک‌هایش می‌ریخت مثل رگبار تابستان.
دور بودن برایش فحش بود؛ فحش بد. چون نخواسته بود دور باشد هيچ‌وقت. چون تمام تلاشش را كرده بود که نزديك بماند. به قيمت گزاف. بی‌انصافی بود، سنگین بود این حرفش. 
حالا ولى گذشته. گذشته و با خودش انگيزه‌ را هم برده. دور بودن و دور شدن حالا دیگر خنثى است. بى‌حس شده در برابر کلمات، در برابر مفهوم پشتش حتی. انگار يك‌باره کسی جفت‌پا پريده روى آن قلعه‌ی شنى‌اى كه به سختى لب ساحل درستش كرده بود. سست بود از اولش هم. باید می‌دانست حتی اگر  آدمی هم نباشد که قلعه‌ی شنی را خراب کند، قرص ماه که کامل شود، آب بالا می‌آید و همه‌چیز را می‌شوید و باخودش می‌برد. وَ يَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ.
 

Viewing all articles
Browse latest Browse all 10

Trending Articles